عنوان گم شده است !
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 16:59
فقط کافیه یکی همین الان وارد اتاق من بشه! یه اتاق سه در چهار بی حد و اندازه شلوغ که هر گوشهاش یه چیزی ولو شده! یه سری کاغذ و مقاله و پوشه و ده دوازده تا خودکار و مداد و ماژیک که بدجوری بوی پایان نامه و استاد میده، دو تا لیوان خالی کنار تخت، یه رمان که از 924 صفحه 209 صفحهاش علامت گذاشته شده، کلداکس ...
گاهی به کتابهایت نگاه کن ...
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:40
ممنون از دعوتت هولدن از طرف من به عنوان پیشکسوت مجازستان همگی دعوتین :دی
چهاردهترین سرطان ...
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 2:52
چهاردهترین سرطان ... |ظهرِ یکشنبه حوالی ساعت یک و نیم زنگ زد گفت "مشکلی برام پیش اومده میتونی بیای فلان جا ؟" قلبم ریخت! ترسیدم! هر چی پرسیدم چی شده گفت هیچی فقط بیا! بدو بدو پوشیدم و خودمو رسوندم سر خیابون تا تاکسی بگیرم، دیدین وقتی عجله دارین همه اسلوموشن میشن؟ یه تاکسی پیکان با یه راننده پیرمر
استیصال درجه سه ...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 20:10
استیصال درجه سه ... | یکی از مشکلاتی که من با پدر گرام دارم اینه که ایشون موقع تلویزیون دیدن بلندبلند فکر میکنه، نظر میده، پیش بینی میکنه، تحلیل میکنه، روندِ وقایع و اتفاقات رو زیر سوال میبره و حتی در مواردی پیشنهادت و انتقاداتی رو به نویسنده و کارگردان ارائه میده و اصلاً هم فرقی نداره اخبار ب
قسم به کالریک ...
-
تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 9:45
قسم به کالریک ... | من نمیدونم چرا تا حالا توی این همه فرم و پرسشنامههای مختلفی که پُر کردیم هیچ سازمان و نهاد و بنی بشری نیومد یه سوال اضافهتر به مهمی چپ دست یا راست دست بودن بذاره که " آقا/خانم محترم شما گرمایی هستی یا سرمایی؟ " که یه جاهایی جدامون کنن این همه زجر نکشیم! از وقتی یادم میاد
آن سوی هر چه حرف و حدیث ِ امروزست ...
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 15:03
آن سوی هر چه حرف و حدیث ِ امروزست ... نه اینکه من تغییری کرده باشم یا شرایط عوض شده باشد و یا از ترسها و دغدغههایم پشیزی کم شده باشد ولی این روزها در جواب هر "خوبی؟" یک جور دیگری میگویم "خوبـــــــم". یک جور احساس رضایت درونی از خودم در من قُل میزند که آرام ـترم کرده. دقیق که فکر میکنم این
شبانگه به سر فکر تاراج داشت ...
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:16
شبانگه به سر فکر تاراج داشت ... جدا از هر دین و مذهبی آدمها به سمت و سوی انسانیت جذب میشوند و یکی از جملاتی که به نظرم انسانیت را در حد خودش تمام کرده، این است که «هر چه را که برای خود نمیپسندی برای دیگران هم مپسند» ولی نمیدانم چرا هیچ کسی هیچ کجا نگفته است که آن چیزی را که برای دیگران میپسن
تغییرات اجباری از سر اختیار ...
-
تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 22:16
تغییرات اجباری از سر اختیار ... در پی پستهای تغییراتی شباهنگ جان بر آن شدم تا تغییراتِ اجباری خوابگاه نشینیِ نیمه سقراط گونه را شرح دهم باشد تا رستگار شوید ! من از بدو تولد به شدت بد غذا و بد دل بودم. عمقِ این بد غذایی و بد دل بودن یعنی اینکه در چهار ساله دوره کارشناسی از بیست متری سلف دانشگاه
بازیچه نشیم ...
-
تاریخ: 1396/3/2 ساعت: 19:36
اواخر اردیx9dبهشت سال 88 خیلی یهویی و اتفاقی متوجه شدیم که بابام نیاز به عمل قلب فوری داره. من اون موقعها سوم دبیرستان بودم و امتحان نهایی داشتم. وای که چقدر جو خونه بد بود، دست خودم نبود تا بابامو می دیدم زار زار مینشستم به گریه و جو بد خونه رو بدت
هیچکسی ازم نپرسید ترسیدی؟
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 2:00
وقتی سایت گلستان رو واسه آخرین بار باز کردم و آخرین نمرهی دورهی ارشدم رو دیدم، ترسیدم. وقتی به این فکر کردم که بعد از پایان نامه و اتمام ارشد باز قراره برسم سر خونهی اول و از غصهی بیکاری دق کنم، ترسیدم. وقتی هر کی از راه میرسه در مورد کنکور دکت
کسی باید باشه باید ...
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 2:00
نــه اینکه فقط وقتِ غـم و غصه و بدبختی و مشکل و ناراحتی و حالِ بـد و خراب و داغون یکی باشه که بَلدت باشه، حالت رو خوب کنه و بیمنت شارژت کنه. یه وقتا وسط یه حالِ خوب و یه حسِ خوب و یه اتفاقِ خوب هم دلت میخواد یکی باشه که همهی ذوق و شوقت رو توی واژ
زندگی لعنتیِ دلنشینِ ما ...
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 2:00
دست آخر همیشه همین طوری میشه، وقتی از اونهمه سرشلوغی خسته میشم و با خودم فکر میکنم چقدر همه جوره دور و برم رو شلوغ کردم و از دست همه کسی و همه چیزی کلافه میشم، از خودمم میبُرم و دلم یه تنهایی محض میخواد که نه کسی باشه نه چیزی نه حرفی. یه هیچِ مطلق.
قسم به خشت کج ...
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 2:00
| اینکه به خاطر کنکوری بودن برادرک جان در این هفت هشت ماه همهی محرکهایی که آدم را از درس و مشق میاندازد به حداقلترینِ خودش رسیده و تمام برنامههای خواب و خوراک ـمان با برنامهی درسی و کلاسهایش هماهنگ شده یک طرف و اینکه من به طور کاملاً غیر اراد
میخواهم بروم، میخواهم بمانم ...
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 2:00
وای که این روزای بلند آدمو دق میدن تا به شب برسن! انگار یه جور حس سرگردونی و پریشونی ِ بیدلیل رو به بهار پاشیدن که نمیشه هیچ کاریش کرد. مخصوصاً اگه اولین بهار بیدرس و امتحانت باشه و نتونی دلیلی واسه این دل آشوبه جور کنی! حس و حالت خلاصه میشه به ای
که جهان جمله سراب است ...
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 2:00
مگر نه فریب ِ سراب در کویری که هیج آبی، جای پای جویباری، بستر متروک چشمهساری هم نیست، مسافر تشنه را توانی میبخشد و به زانوان خستهاش نیرویی تازه میآورد؟ من، در این کویر سوختهای که همچون سایه موهومی از دور مینمایم که راهی نامعلوم در پیش دارد و چ
تو بیهوده جهان را جدی گرفتهای ...
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 2:00
نمیدونم مشکل از ظاهر سازی اون بود یا از برداشت و قضاوتِ اشتباه من! در نهایت منی که همیشه با دوستای نزدیکم ارزشگذاری مشترکی واسه این روزگار داشتم، گرفتار دوستی شدم که بر خلاف ظاهرمون که خیلیها معتقد بودن شبیه هم دیگه هستیم در باطن از زمین تا آسمون
:)
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 2:00
مطمئن باش نمیمیرم تا دوباره بیایی، برگردی، بعد ... من ببوسمت. سید علی صالحی