به احترام دیازپام...
-
تاریخ: 1402/4/5 ساعت: 19:10
همین لحظه دلم میخواد یه زن خونه دار باشم وسط یه مزرعه ته دنیا. دامن بلند پر چین بپوشم با کلاه لبه دار پهن. تنها دغدغه ام این باشه با محصولات مزرعه چی واسه خوردن بپزم. هر روز و هر شب هم یه دل سیر زل بزنم به طلوع و غروب خورشید....اما افسوس که در همین لحظه مغزم داره منفجر میشه، تمام جسمم از بی خوابی و ...
بر در اندیشه ترسان گشتهایم از هر خیال ...
-
تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 11:47
همون ترس و نقطه ضعفی که با تنفر همه عمرم ازش فرار کردم و خودمو بارها به خاطرش گول زدم و هزار جور بهونه آوردم و برای روبرو نشدن باهاش همیشه راه دومی رو انتخاب کردم (اگر چه طولانی تر و سخت تر!) حالا سر بزنگاه که راه دومی وجود نداره یقه منو گرفته. من موندم و ترس و نفرتی که سال هاست انباشته شده و دیگه خ...
از همین روز های کُند بیخودِ طولانی می گذریم ...
-
تاریخ: 1399/2/14 ساعت: 14:35
طبق قرار یک سال و یک ماه پیش باید میومدم و میگفتم یوووهو من از پس همه چی بر اومدم ولی خب ایضاً همه چی هم از دماغ ما دراومد. سال 98 برای من سال پر استرس و مهمی بود، سالی که ازش میترسیدم، از اینکه نت
تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری ...
-
تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 7:58
وقتی بعد از سه سال منو با اسمم صدا زدی انگار واسه اولین بار شده باشم یکتا، یکتای تو ... خودم رو از بیرون میدیدم که لُپهام گل انداخته و چشمهام برق میزنه و یه شوقی دویده تو وجودم که آروم و قرار رو ا
کی برسد بهار تو تا بنماییش نما ..
-
تاریخ: 1398/1/13 ساعت: 7:58
قطعا سال 98 از هر نظر برای من سال سخت، پُر تلاش، پُر استرس و البته سرشار از روزهای خوبِ خود ساخته خواهد بود. همه سعی ام رو میکنم که بهترینِ خودم باشم، که از خودم راضی باشم و یک همچین روزی بیام و بگم
باید بلدت باشم ...
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:59
و بیست و شش سالگی سرشار از یقینهای ترس زدهای ست که با تاوان دادن نصیب گشته. لبریز از مفاهیم ژرفِ زیستنی ست که خواهانم. بیست و شش سالگی لذتِ درکِ عمیقِ آرامشی از جنس تنهایی ست، رضایت از جسارتهایی س
تباهی ...
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:59
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی
مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم ...
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:59
باید زودتر از اینها میفهمیدم، خیلی زودتر. همان وقتهایی که قوت غالبم کارتون دیدن بود و ذوقِ دیدن برنامهی کودک شبکه دو در ساعت نه صبح و پنج عصر را داشتم. خیلی طول کشید اما بالاخره فهمیدم حتما نبای
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ...
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:59
| به طرز عمیقی کار دارم و به طرز مزخرفی بیکارم و بطور ابلهانهای نه به کارهام میرسم نه از بیکاریم لذت میبرم. اتاقم به طرز حال بهمزنی شلوغ و نامرتبه و من بطور بیتفاوتی دست به هیچی نمیزنم. تنها چ
با کسی حال توان گفت که حالی دارد ...
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:59
یه چیز ناشناخته ته وجودم رخنه کرده، چنگ میزنه، میبُره، میخراشه. پاشیده توی روزهام و تا نهایت شب اونقدر کش میاد تا به روز بعد وصل بشه. حس میکنم به قدری عمق داره که انگار قرار نیست هیچ وقت تموم بش
افتان و خیزان میروم ...
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:59
معتقدم زندگی روی روال علت و معلولی پیش میره. دومینو وار همه چی به همه چی ربط داره. این وسط درست نمیx9dدونم به خاطر بچه اول خانواده بودنه یا دختر خونه بودن ولی به طرز شدیدی حال و احوالات من بیشتر از بقی
وجود نازکت آزرده گزند مباد ...
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:59
چند ماهی از درمانم میگذره، دقیقتر بگم شش ماه و بیست و دو روزه که هر روز دارم قرص میخورم. قرصی که خیلی سخت توی این آشفته بازار پیدا میشه. قرصی که تا دو ماه اول عوارضش خیلی بیشتر از جنبه درمانش بود و
چهجوری بگذرونیم ؟
-
تاریخ: 1397/10/8 ساعت: 7:59
پاییز که میشه ما بیاختیار میریم اتاقِ جمشید. پاییز یههو میآد، توو یهروز، مثل بهار و بقیه. صپ زود بیدار میشی میبینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا در دیده میکند. ما هم مثل عوامالناس، مثل س
سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست ...
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 1:47
نمیدونم از کجا شروع شد یا اینکه قراره چطوری تموم بشه، فقط میدونم قرارم با خودم به اینهمه بیقراری نبود. یه وقتها یه چیزاهایی از کنترل آدم خارج میشه. یه وقتها زورت نمیرسه. اصلاً یه وقتها تا دچار نشی حتی متوجه نمیشی که چقدر عوض شدی، چقدر وابسته شدی، چقدر دلت گیره، تا کجا پا بندی و تا کجاها میتونی برای ...
مرا خود با تو رازی در میان هست ...
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 1:47
خیلی طول نکشید تا بفهمم و بفهمی که چقدر استاندارد های زندگی هامون بهم شبیه هست، که چقدر تمام حساسیت هات رو میفهمم و تمام جزئی نگریهام رو میفهمی، که تا کجا از جهان بینیات به کائنات باخبرم و تو خوب میدونی از نگاه من دنیا چه شکلیه، تو میدونی تا چه اندازه میتونم عمیق درکت کنم، آخه تو ذاتاً بلدی تا ته هر...
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ...
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 1:47
این حجم اعتمادت به من، همونقدری که برام ارزشمنده، سنگین هم هست. بیشتر از اونی که جنبه و ظرفیتشو داشته باشم سنگینه و سنگین، اون قدر که میتونم زیر بار مسئولیتش له شم، متلاشی شم، از هم بپاشم. اونقدر که منو بترسونه، اونقدر که فراریم بده، اونقدر که هضم کردنش مدتها برام زمان ببره، اونقدر که تو و مشتقاتت ب...
این رنج دلپذیر همین است زندگی ...
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 16:13
من اشتباه فکر کردم، راه رو اشتباه رفتم، تصورم از زندگی اشتباه بود. اینا رو همین پاییز فهمیدم،همین پاییزی که تا اینجاش تا دلت بخواد تنخستگی داشتم و تنخستگی. روحم ولی از خوشی روی ابراست، اصلا عجیب آرومم، آرومه آروم... دغدغه نه که نباشه، هست، زیادم ه
دچار ...
-
تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 3:21
مدتی است ساکتم و بیشتر میخوانم و میبینم و تحلیل میکنم تا حرفی جدید برای گفتن و نوشتن داشته باشم که خودم را راضی کند و شاید هم محضِ فراموشی اتفاقات پیرامون و ترسهایی که همچنان به من زل میزنند باشد که به خواندنِ مجازیجات چنگ زدهام. یک جور میل به بقا شاید. یکی گذر ثانیهها و چین و چروک و قرصهای هر شبهی ...
و سوت آرامِ آواز کسی ...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:55
و سوت آرامِ آواز کسی ... در نگاه اول خونگرم و صمیمی به نظر میرسید. برای خودم میتونستم توجیه کنم که چرا همیشه دور و برش پر از آدمه. شلوغ نبود، شر نبود، جلف نبود ولی جدی هم نبود! همیشه یه ته مایه طنز و شوخی همراه خودش داشت که آدم نمیفهمید باید حرفهاش رو باور کنه یا نکنه! با تموم اینا مسئولیت پذیر بودن...
ز غوغای جهان فارغ ...
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 16:59
ز غوغای جهان فارغ ... | امسال برعکس پارسال که کلی پیگیر بودم و توی تابستون یه عالمه واسه خودم تنش درست کرده بودم که اگه نشه چی؟ این تابستون از همون اولش با خودم گفته بودم به درک که نشد، بالاخره یه چیزی میشه دیگه! به خودم قول داده بودم جلو جلو غصه نخورم و واسه اتفاقی که پیش نیومده زانوی غم بغل نگیرم ...